دنياي موبايل
انديشيدن به پايان هر چيز شيريني حضورش را تلخ مي كند... بگذار پايان تو را غافلگير كند درست مانند آغاز
عشاگر همواره مانند گذشته بينديشيد،هميشه همان چيزهايي را بدست مي آوريد که تا بحال کسب کرده ايد.فاينمن عشق مثل يه ساعت شني مي مونه"همزمان که قلبت رو پر ميکنه عقلت رو خالي ميکنه.آلبرت انيشتين تجربه نامي است که تمام افراد بر روي اشتباهات خود مي گذارند .اسکار وايلد هر کس که بداند چقدر مي ارزد، به آنچه که مي ارزد مي رسد. اشتباهات انسان، در ابتدا رهگذرند، سپس ميهمان ميشوند و بعد صاحبخانه. مواظب افكارت باش كه گفتارت ميشود ، مواظب گفتارت باش كه رفتارت مي شود ، مواظب رفتارت باش كه عادتت مي شود ، مواظب عادتت باش كه شخصيتت ميشود و مواظب شخصيتت باش كه سرنوشتت مي شود. عشق با غرورزيباست ولي اگرعشق را به قيمت فروريختن ديوارغرورگدايي کني...آن وقت است که ديگرعشق نيست صدقه است. تنهايي من زماني ولادت يافت که انسانها ، لغزشهاي حاصل از پرگويي مرا ستودند و فضايل خاموشي ام را ناچيز شمردند. همانگونه كه مي انديشي ، همان خواهي شد . هرگز نمي تواني در حاليکه دستهايتان را در جيب خود فرو برده ايد از نردبان موفقيت بالا برويد. تمايلات خود را ميان دو ديوار محكم اراده و عقل حبس كنيد .ق مثل آب مي مونه که ميتوني اونو تودستت قايمش کني آخرش يه روزدستاتو بازميکني ميبيني نيست...قطره قطره چکيده بدون اينکه بفهمي ...اما دستت پرازخاطرس. بسياري از مردم خوشبختي را مي جويند ، مثل اينكه كسي كلاه روي سرش باشد و آن را بجويد . فرشتگان از خدا پرسيدن: خدايا تو که بشر رو آنقدر دوست داري چرا غم را آفريدي ؟ خدا گفت : غم را به خاطر خودم آفريدم چون اين مخلوقه من تا غمگين نباشد به ياد خالقش نمي افتد . براي داشتن چيزي كه تا بحال نداشته ايد بايد كسي باشيد كه تا بحال نبوده ايد . در نگاه کساني که پرواز را نمي فهمند ، هر چه بيشتر اوج بگيري کوچکتر خواهي شد . مراقب باشید چیزهایی را که دوست دارید به دست آورید وگرنه مجبور خواهید شد چیزهایی که به دست آورده اید دوست بدارید .جرج برناردشاو. در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وكيلم دلم و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان. قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد و پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ . كنار چوبه ي دار از من خواستند تا آخرين خواسته ام را بگويم ومن گفتم به تو بگويند ... دوستت دارم . ميترسيم يا نميترسيم..... از سوسک میترسیم از له کردن شخصیت دیگران مثل سوسک نمیترسیم ! از عنکبوت میترسیم از این که تمام زندگیمون تار عنکبوت ببنده نمیترسیم ! از گم کردن سکه هامون میترسیم ازسکه یه پول کردن دیگران نمیترسیم ! از شکستن لیوان میترسیم از شکستن دل آدما نمیترسیم! از خواب موندن میترسیم از عمری که همه به خواب سپری شد نمیترسیم ! از وقت کم آوردن میترسیم ازهدر رفتن وقتی که داریم نمیترسیم ! از اینکه یه روز تموم بشیم میترسیم از اینکه تموم نشده بی مصرف شیم نمیترسیم !از اینکه آدما فراموشمون کنند میترسیم از اینکه خدا از یادمون بره نمیترسیم ... شکسپير: غروربزرگترين نعمتي است که خداوند به مردم ضعيف هديه کرد. روسن پير: نابينا کسي نيست که نتواند ببيند،يا نتواند بخواند وبنويسد،بلکه کسي است که زيبايي را نشناسد. اسکاروايلد: هنرمند بايد هنر را آشکار وخود را پنهان بدارد، اين است هدف هنر. کي چسترتن: سکوت،حاظرجوابي غيرقابل تحمل است . لاروشفوگو: دهان زشت گو را با خاموشي وقاربايد بست. اپيکيتت: اعتقاد به بخت وقسمت بدترين نوع بردگي است. بالانش: اگرهرروز راه را عوض کني هرگزبه مقصد نخواهي رسيد. جونس: بهترين انتقام ها فراموشي وبخشش است. ناپلئون: کم دانستن وپرگفتن مثل نداشتن وزياد خرج کردن است. فيثاغورث: خشم با ديوانگي آغازمي شود وبا پشيماني پايان مي پذيرد. اديسون: نبوغ يعني يک درصد الهام و99 درصد تلاش بي وقفه. جرج فارکوهار: اشخاص کم اطلاع،مطيع ترين انسانها هستند. داگ هامرشکولد: حقيقت آنقدرساده است که پيش پا افتاده مي پندارند. کارل مارکس: دنبال علايقت باش وتوجهي به چرنديات ديگران نداشته باش. آريستوپوس: توانايي ذاتي بدون آموزش مثل درخت بدون باراست. لابروير: سخاوت درزياد دادن نيست به موقع دادن است. گيبون: معاشرت بردانايي مي افزايد ولي تنهايي مکتب نبوغ است. ولتر: زندگي کوچک تر ازآن است که کوچک شمرده شود. اگوست: شرم براي زن زيبايي وبراي مرد فضيلت است. شاتو بريان :سعادت مانند توپ فوتبال است وقتي از ما دور مي شود دنبال آن مي دويم و وقتي مي ايستد با يك ضربه آنرا از خود دور مي سازيم . افلاطون: دانا نادان را مي شناسد زيرا خود زماني نادان بوده است،اما نادان دانا را نمي شناسد چرا که هرگز دانا نبوده است. لابروير: براي خنديدن آن قدر صبر نکنيد تا حتمآ خوشحال شويد چون در اين صورت ممکن است تا پايان عمر نخنديد. قرآن کريم: حقا که انسان سرکشي مي کند،همين که خود را بي نيازپندارد. دراينجا مطلبي را از قول اسکاروايلد براي شما مي نويسم که هروقت آن را مي خوانم احساس عجيبي به من دست مي دهد،دوست دارم احساس شما را هنگام خواندن اين مطلب بدانم، پس با دقت بخوانيد: وقتي که مسيح خواست به " ناصره " بازگردد، ناصره چنان تغييرکرده بود که او شهرخود را نشناخت.ناصره اي که مسيح درآن زيسته بود، شهري بود پر از اشک و آه ،واين شهر تازه آکنده بود ازطنين خنده و آواز. ومسيح وقتي وارد شهر شد بردگان را ديد که با باري از گــُل به سوي پلکان مرمري يک خانه سفيد مي شتابند.مسيح وارد خانه شد ودر صدر تالاري از سنگ يشم مَردي را ديد که دربَستري ارغواني دراز کشيده، موهاي آشفته اش غرق درگـُلهاي سرخ ولبانش ازشراب قرمز رنگ است.مسيح به اونزديک شد و دست برشانه اش زدوگفت: چرا اين طور زندگي مي کني؟ مرد برگشت و او را شناخت وجواب داد: من جذامي بودم، تومرا شفا دادي چرا طور ديگري زندگي کنم؟ " مسيح از آن خانه خارج شد".درکوچه زني را ديد که چهره ولباسهايش رنگ آميزي شده بود وکفش هاي مرواريد به پا داشت وپشت سر او مردي راه ميرفت که از چشمانش هوس مي ريخت.ومسيح به مرد نزديک شد ودست به شانه اش زدو به او گفت: چرا دنبال اين زن افتاده اي و او را اين طورنگاه ميکني؟ مرد برگشت و او را شناخت وجواب داد: من کور بودم، تو مرا شفا دادي.بهتراز اين چه چيز را نگاه کنم؟ ومسيح به زن نزديک شد وگفت: اين راه که تو مي روي راه گناه است، چرا به اين راه ميروي؟ زن او را شناخت وخنده کنان گفت: راهي که ميروم لذت بخش است و توهمه گناهان مرا بخشيده اي." آنگاه مسيح احساس کرد که قلبش از اندوه آکنده شده است وخواست آن شهر را ترک کند". اما وقتي که بيرون ميرفت، درکنارخندق هاي شهر جواني را ديد که نشسته است و گريه ميکند. مسيح به اونزديک شد، دست به موهاي مجعد او کشيد وگفت: دوست من چرا گريه ميکني؟ و" اليعازر" به بالا نگاه کرد و او را شناخت وجواب داد: من مرده بودم تو مرا ازنو زنده کردي مي خواهي چه کارديگر کنم؟
ميگويند سه چيز زاده عشق نيست: جدايي، سفر، فراموشي، ولي آن زمان كه تو مرا تنها گذاشتي و فراموشم كردي من لحظه لحظه عاشقت شدم .
دوست آن نيست كه هر لحظه كنارت باشد، دوست آن است كه هر لحظه به يادت باشد.
عشق يعني كوچك كردن دنيا به اندازه يك نفر يا بزرگ كردن يك نفر به اندازه دنيا! 


